خرید بک لینک

درباره سایت

تو آنچه می اندیشی هستی

امکانات وب

در روزگاران قدیم خداوند در زمین زندگي میكرد، او چندین خدمتكار داشتهر روز مردم به سمت

خانه خدا مي آمدند و درخواست هاي خود را مطرح میكردندهر روز بر تعداد این افراد و درخواستها

اضافه میشدتا اینكه خدا این مشكل را با خدمتكارانش مطرح كرد و به آنها گفت که من خسته شده ام!

بیایید فكري كنید و جایي را پیدا كنید كه دست بشر به این راحتي ها به من نرسهخدمتكاران خدا دور هم

جمع شدند و بعد از چندین ساعت مشورت پیش خدا برگشتند و راه حل هاي خودشون را مطرح كردند،

یكي از خدمتكار ها گفت، به نظر من شما باید محل زندگي خود را عوض كرده و به بالاي بلندترین كوه

برویدخدا گفت نهطولي نخواهد كشید كه همه خواهند فهمید و دوباره روز از نو روزي از نویكي

دیگر از خدمتكاران گفت بهتر است به زیر اعماق دریا ها برویدچون دست بشر به آنجا نمیرسهخدا

در پاسخ گفت نهبزودي بشر به ساخته هایي میرسد كه زیر اعماق دریاها نیز از دست آنها در امان

نخواهد بودسومین خدمتكار گفت، بهترین جا براي مخفي شدن در كرات آسماني و در ستاره اي دور

افتاده استخدا باز هم گفت نهبه زودي بشر به اختراعاتي خواهد رسید كه به كهكشانها سفر میكند و

اگر فقط یك نفر متوجه بشود من در كجا هستم، بازهم همین وضعیت تكرار خواهد شدچهارمین خدمتكار

كه باهوش ترین آنها هم بود رو به خدا كرد و گفتمن هرچه فكر كردم، دیدم اگر هرجایي بروید، دست

بشر به آنجا خواهد رسیدفقط یك جایي هست با اینكه ساده و نزدیك و همیشه دم دست هست، اما كسي

سراغتون نمیاد و دست کسی به این راحتی ها به شما نمیرسهمگر افرادي كه واقعا دنبال شما باشند!

شما باید در پشت قلب انسانها مخفي شویدخدا تا این حرف را شنید، موافقت خود را اعلام كرد و از

همان روز در قلب انسانها مخفي شد!.....

برچسب: نویسنده: reza sahebi تاريخ: جمعه 5 تير 1394 ساعت: 14:27

صفحه بندی